مرثیه‌ای مادرانه برای غنچه‌های پَرپَر/ سوگ‌سروده عضو کانون سجادالائمه (ع) در فراق دختران شهید میناب

مرثیه‌ای مادرانه برای غنچه‌های پَرپَر/ سوگ‌سروده عضو کانون سجادالائمه (ع) در فراق دختران شهید میناب

شعر، گاهي زباني براي فرياد دردهاي فروخورده و افشاي چهره پليد ظالمان مي‌شود؛ اين بار قلمِ مرضيه قاسمعلي، شاعر و عضو فعال کانون فرهنگي هنري سجادالائمه (ع) روستاي زنگيان گرگان، با مرثيه‌اي مادرانه براي دختران شهيد ميناب که در پي جنايت وحشيانه رژيم صهيونيستي - آمريکايي به آسمان پرکشيدند.
شناسه خبر : 72467 تاریخ انتشار : ۱۵ اسفند ۱۴۰۴ زمان انتشار : ۱۹:۱۷

به گزارش روابط عمومي ستاد هماهنگي کانون‌هاي فرهنگي هنري مساجد استان گلستان؛ در پي اقدام تروريستي وحشيانه رژيم غاصب صهيونيستي_آمريکايي با حمايت‌هاي استکبار جهاني که منجر به شهادت مظلومانه دانش آموزان معصوم در منطقه ميناب شد،

جامعه هنري کانون‌هاي مساجد با زبان هنر به افشاي اين جنايت نابخشودني پرداختند؛ در این راستا «مرضيه قاسمعلي» از شاعران دغدغه‌مند و عضو فعال کانون فرهنگي هنري سجادالائمه (ع) روستاي زنگيان گرگان، با سرودن قطعه شعري جانسوز، روايتگر لالايي‌هاي ناتمام و روياهاي شيرين مادراني شد که فرشتگان کوچک خود را با هزاران اميد راهي مدرسه کرده بودند، اما موشک‌هاي اهدايي شيطان بزرگ و کينه رژيم کودک‌کش، آن‌ها را با خون و آوار معاوضه کرد.

اين شاعر آييني در اثر خود، با ظرافتي خاص به معصوميت اين شهداي دانش‌آموز پرداخته تا عمق قساوت دشمنان اسلام و اين مرز و بوم را به تصوير بکشد. اين سوگ‌سروده، نه تنها ابراز همدردي با خانواده‌هاي شهدا، بلکه فرياد بلند حق‌طلبي بچه‌هاي مسجد عليه جبهه کفر و نفاق است.

متن ابیات این سوگ‌ و سروده مادرانه تقديم به روح مطهر شهداي دانش‌آموزان ميناب به این شرح است:

جانم، اتو کردم لباس کوچکت را

با مقنعه‌آبي که گل دارد کنارش

فردا بپوش آن کفش عيدي که خريدم

خوشگل شو با منگوله‌ي شکلِ انارش

در کوله ات نان‌ و پنيري مي‌گذارم

حتما بخور مادر فداي خنده‌هايت

بايد شوي دکتر، به وقتش هم عروسي

من آرزوها در دلم دارم برايت

اما تو رفتي و زمين لرزيد ناگاه

بگسست با آن بي‌هوا بند دل من

چنگال ماتم سينه‌ي من را خراشيد

دلشوره پر شد در هواي منزل من

تا مدرسه، بي‌جان دويدم در خيابان

در کوچه هي خوردم زمين و هي نشستم

پشت سر هم نذر مي‌کردم برايت

تا دست نرم‌ات را بگيرم توي دستم

اما فقط آوار بود و سنگ و آتش

در چنگ خود، قلب مرا، غم مي‌فشارد

نه، صورت ناز و قشنگ دختر من

تاب فشار سنگ‌ و آجر را ندارد

ديدم که پر زد با ملائک از کلاسش

شيرين‌زبانم دختر گيسوکمندم

يک جفت کفش عيدي و يک عمر کوتاه

شد سهم من از آرزوهاي بلندم